چهارشنبه 1385/02/27
اعتراف میکنم کم آوردم
نه از نوشتن و نه از جواب دادن
اعتراف میکنم که خیلی چیزها کم دارم
یا کم بهم دادن
از دست پدر و مادرم خیلی شاکی هستم
منو تک و تنها ول کردن و واسه خودشون رفتن صفا
میگفتن یه ماه طول نمیکشه ولی امروز شد ۲ ماه
هر وقت زنگ میزنم میگن میاییم تو خوبی پسرم
میگن پسرمون بزرگ شده و عقلش میرسه. از اون وقتی
که بهار رفته اونها منم یادشون رفته
خیلی اعصابم داغونه.دلم خوشه کارم شبها شده و
زیاد در طول روز بیدار نیستم که ببینم دنیای کذایی
دست کیه.صبحها که میام تلفن از پریز بیرون و موبایل
خاموش و تاعصر میخوابم
بعضی ها میگن خیلی پرخاشگر شدم میگن از کار شبه
ولی کی از دل من خبر داره؟
میگم دوست دارم عاشق بشم ولی نه اون عشق
میخوام خودمو فدا کنم ولی چه جوری؟
میخوام دل ببندم ولی به چی؟
میخوام برم ولی موندم کجا؟
میخوام برم سفر ولی دیگه حس اون نیست
هیچ وقت نمیتونید احساسمو درک کنید که دلم لک زده
برای شنیدن یه خسته نباشید از ته دل
دلم تنگ شده برای اینکه یکی دلش واسم تنگ بشه
یاد آبجی بهارم بخیر....
فرشته بود که جاش همون بالا بالاها بود
شنبه 1385/02/23
و اما عشق
احساس میکنم باید یه تحول بزرگ توی زندگیم بدم
چند وقته که فهمیدم یه چیزی توی زندگیم کم دارم
و اونهم اسمش عشقه
یه عزیزی میگفت به هیچ عنوان توی نت دنبالش نگرد
اولش حرفشو جدی نگرفتم ولی یه چیزایی دیدم که با خودم عهد بستم که
حتی خارج از اینجا هم دنبالش نرم
ولی منم آدمم دل دارم حق دارم
خانواده میگن بهمن جان دیگه وقتشه....
آخه چه جوری باید بگم که من توی عمرم حتی عاشق نشدم
چرا؟
چون به هیچ کس نتونستم اعتماد کنم
توی یه محلی دنیا اومدم که از نظر آزاد بودن توی تهران زبون زده همه شده
اینجا وقتی بزرگتر ها یه جنس مخالف رو برای آدم مثال میزنن نمیدونن که
این فرشته چه جور شخصیه؟با کیا بوده؟چه کارها که نکرده؟
خدا چرا به ما ایرانی ها غیرت داده؟
خدا جون کمکم کن که بتونم اون کسی رو که مثل من فکر میکنه و اونهم
داره دنبال من میگرده رو پیدا کنم
