تبليغاتX
(من و تنهاییم)
امروز 

جمعه 1385/04/30

وقتی میون گلها شوق شکفتنی نیست

تو جاده های احساس هوای رفتنی نیست

 

وقتی که توی نگاهت نمونده شوق موندن

وقتی که رسم دنیاست رفتن و دل سوزوندن

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت  

دوشنبه 1385/04/26

عشق سیاه

دیشب وقتی همتون خواب ناز تشریف داشتین

دلم ابری بود ....

واسه اولین بار بارید و هر توش بود ریخت روی زمین

واسه اولین بار با خودم روراست بودم

اعتراف میکنم هیچ جایی نمیتونم بمونم

دلم اینجا گیره...

احساس میکنم از ته دل عاشقم

عاشق یه تخته سنگ مرمر سیاه

هیچوقت تنهاش نمیذارم

مگه خودش بگه برو

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/04/19

میگن اگه از عشق بشه قصه نوشت

 

میشه از عشق تو گفت

 

تو کی هستی که من نمیشناسمت

 

تابحال ندیدمت

 

با این حال اگه بیایی دمه خونه دلم و در بزنی

 

مطمئن باش در و به روی ماهت باز میکنم

 

ولی یه چیزو بدون:

 

بدجوری ازت میترسم و بهت اعتماد ندارم

 

چون دل خیلی هارو شکستی

 

میدونم دل منم یه روز میشکنی

 

با این حال بیا ای عشق

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/04/19

 

میگن اگه بشه از عشق قصه نوشت

 

میشه از عشق تو گفت

 

بابا جون کدوم عشق؟

 

اسم این که میاد تن و بدنم میلرزه

 

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 1385/04/17

خیلی سخت بود اگه میرفتی

 

بخاطر تموم خوبیهایی که بهم داشتی و داری ممنونم 

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/04/11

نور در هاون

هزاران بار خدا رو شکر که خدا بهمون یه ذره حوصله و 

یه عالمه سلامتی داده و ما رو نشونده پای کامپیوتر

هممون میدونیم که دنیا داره فاصله اش رو باهامون 

زیاد میکنه و موقعی واسمون صبر میکنه که وقته 

رفتنمون باشه و اونوقت بهمون میگه:

تو هم که دست خالی داری میری!

یه کار کوچولو میشه کرد که اونو مجبور کنیم صبر 

کنه وازش حتی سبقت بگیریم 

هممون توی اطرافمون یه آدمهایی هستن که دنیا

باهاشون قهر کرده و دارن

با بدترین شرایط زندگی میکنن و با همه سختیها

به خاطر آبرو صداشون در نمیاد

ترو به خدا این پیشنهادم رو گوش کنید و اگه

میتونید اجرا کنید

بیایید با دوستان یا فامیل گروهی تشکیل بدیم و

بجای اینکه پولمون رو بریزیم توی شکم این گدا ها

یا صندوق  خودمون اونو ماهانه جمع کنیم و برسونیم

دست اون نیاز مندهای با آبرو

من این کارو کردم

نمیدونید لبخند یه بچه کوچولو چه لذتی داره...

از هزاران عبادت زیباتره

ترو به خدا این کارو بکنیدو ببینید چه عالمی داره

از همین الان شروع کنید

بسم ا...

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1385/04/02

دیشب که رفتم سرکار دیدم که کار خاصی ندارم چون کارخونه توی

 اعتصاب به سر میبرد و همه علاف....با خودم گفتم من که مثل

خفاش شدم و تا صبح بیدارم و شب جمعه هم هست و یه کمی

با خدا حرف بزنیم.

گفتم:خدا جون.......

گفت:به به چه عجب آقا بهمن قدم رنجه کردی و اومدی پیش خالقت

گفتم:من باهات قهرم

گفت:چرا ؟

گفتم:کدوم خدا میاد خواهر آدمو که باهم دوقلو بودیم رو بگیره؟

گفت:چرت و پرت نگو تو حالیت نیست و از حکمت من خبر نداری

گفتم:باشه ما که خنگیم هر چی میشه بگو حکمته حکمته

گفتم:راستی...چرا منو تنها کردی؟ چرا پدر و مادرم رو حواله کردی

اونور دنیا؟

گفت:بنده خنگ من اینم حکمت داره

گفتم:ای بابا...جرا اصلا من تنهام  و هیچکس وارد زندگیم نمیشه؟

خندید و گفت:آخه کی جرات داره وارد زندگی شلم شوربای تو بشه

تازه اگه هم جرات کنه تو همه درها رو بستی و کسی رو راه نمیدی

گفتم:کدو راه؟

گفت:یه کمی به کارات دقت کن کدوم آدم عاقلی دایم شب میره سرکار

کدوم عاقلی اینهمه درس میخونه؟کدوم آدمی اینهمه میخوابه؟

گفتم:من شب  ها راحت ترم چون خیلی ها رو نمیبینم .حالا یه فکری

به حال این بنده ات بکن

گفت:اصلا راستش میدونی چیه؟پرونده تو گم شده برو بعدا بیا

منم که حسابی شاکی شده بودم گفتم:میدونی اون چیه که ما همه

میتونیم داشته باشیم  و تو نداری؟

گفت:چیه؟

گفتم :جفت..همسر..یار و از این حرفا

گفت :آخه احمق من جفت رو گذاشتم واسه تکامل خودتون من که

خودم آخر تکامل هستم

اینو گفتو برای بیرون انداختن من از درگاهش یه رعد و برق نثارم کرد و

یهو از خواب ناز پریدم و دیدم خورشید خانوم داره از پشت دماوند میاد

بیرون و باید جمع و جور کرد

اینم از یه خواب (کار)من

خدا جون از همه لطف هایی که بهم داری سپاسگذارم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/04/01

دوره’ تنهایی

میگن زندگی مثل یه سیب میمونه که

 باید گازش زد اونم با پوست

فعلا که که زندگی پوست مارو کنده و

داره هی گاز میزنه

اگه صدامون هم  در بیاد سریع با یه کارت

قرمز باید صحنه زندگی رو ترک کنیم و از

پشت میله نظاره گر بشیم!

پس لال میشیم وصدایی در نمیاریم!

نمیدونم چرا خدا موقعی که داشت برای همه

سرنوشت تعیین میکردنوبت به بعضی ها که

رسیدتوی پرونده هاشون واسه یه مدت طولانی

مهر تنهایی زد....

حالا فقط خودش میدونه که چرا

حالا منم افتادم توی این دوره تنهایی....

بهار گلم رو برد پیش خودش

پدر و مادرم هم برد یه گوشه دیگه این دنیا

حالا منم اینجا تک و تنها با یه عالمه آرزو توی دلم

تنهایی هم عالمی داره.....

خونمون بدجوری بوی غذا سوخته گرفته

fast foodمحلمون داره از وجودم بال بال میزنه

کارخونه هایی که غذای آماده میزنن خیالشون

راحت باشه من فعلا تنهام و تولید کنید که من هستم

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   •