(من و تنهاییم)
امروز
دوشنبه 1385/12/28
یه خاطره با آدمهایی از جنس خاطره...
یادش بخیر عید سال ۶۴ بود و از روز عید رفته بودیم شمال
من و بهار واسه خودمون رفته بودیم به قول خودمون شکار(توی همون محدوده ویلا)
رسیدیم به یدونه از اون رودخونه هایی که از جنگل به دریا میریزن
کلی قورباغه اونجا بود...
نفری چندتا گرفتیم و اومدیم کنار آتیش
عجب کبابی شده بود.هنوز مزه هاش یادمه![]()
بعد از اینکه خوردیم اومدیم با افتخار واسه مامانو بابا تعریف کردیم که بابایی بچه هات مستقل
شدن و خودشون غذاشون رو تهیه کردن و خوردن.........
تا شب بیمارستان واسه شستشوی معده بودیم....
ولی همش هضم شده بود
........................
سال خوب و بی غم و غصه ایی داشته باشید
یکشنبه 1385/12/20
مثل همیشه راست میگفتن
خاک سرده و آدمو آروم میکنه
از همه کسایی که به مراسم اومدن و از طریق کامنت تسلیت گفتن ممنونم
ایشالا هیچکس هیچ غمی نبینه
پنجشنبه 1385/12/10
خانه ظلمت پوش
تو روزنه نوری در خانه ظلمت پوش
دیباچه آغازی بر متن شب خاموش
چیزی به من از باران
چیزی به من از پرواز
چیزی به من از گریه
چیزی به من از آغاز میبخشی و میخوابی در بستری از اعجاز
میمانم و میرویم در سنگر یک آغوش بر متن شب خاموش
شب حوصله میسوزد وقتی که تو در خوابی
ظلمت همه دنیاست وقتی تو نمی تابی
تندیس تنهایی در خوابی و زیبایی
مهتابی و بر پیکر دوری و همینجایی در خانه ظلمت پوش
دیباچه آغازی بر متن شب خاموش
چیزی به من از باران
چیزی به من از پرواز
چیزی به من از گریه
چیزی به من از آغاز میبخشی و میخوابی در بستری از اعجاز
میمانم و میرویم در سنگر یک آغوش بر متن شب خاموش
شب حوصله میسوزد وقتی که تو در خوابی
ظلمت همه دنیاست وقتی تو نمی تابی
تندیس تنهایی در خوابی و زیبایی
مهتابی و بر پیکر دوری و همینجایی در خانه ظلمت پوش

