چهارشنبه 1386/03/23
ما کجا.....اونا کجا
امروز صبح کله سحر از کارخونه زدم بیرون و رفتم صف گارانتی واسه سرویس اولیه ماشین
واسه علاف نبودن و کمال استفاده یه DVDplayerبرده بودم تا فیلم ببینم.
اوسط فیلم بود که چشمم خورد به اونور خیابون و دیدم یه پسر نابینا باسرعت خیلی کم
داره حرکت میکنه جوری که واسه هر قدمش بیشتر از ۱۰بار عصاشو میزد زمین
همونجوری که بابای خدا بیامرزم بهم یاد داده بود سه سوته خودمو رسوندم اونور خیابون و
خواستم کمکش کنم بیاد روی پل عابر تا بیاد اینور خیابون...
باورتون میشه...پسرک ۱۰ سالش بود بایه لباس آبی آسمانی خوشرنگ و کیف مدرسه...
تمام مسیر مثل بچه ها داشتم بدون اینکه بفهمه آروم زار زار گریه میکردم...
عذرم واسه مردمی که داشتن از کنارم رد میشدن کاملآ موجه بود و از اشکهام جلوی
مردم اصلآ خجالت نمیکشیدم...
وقتی رسیدم اینور خیابون نتونستم خودمو کنترل کنم و آروی توی گوشش گفتم حاضرم ۲تا
چشمامو بدم بهت و با صدای شیرینش گفت نه آقا مرسی و رفت...
اومدم توی ماشین و سرم رو گذاشتم روی فرمان تا جا داشت ......
دیدم یکی میزنه روی شیشه....یه دختر خانومی بود که ماشین عقبی من بود
اونم داشت گریه میکرد و گفت مرسی آقا که کمکش کردید

