تبليغاتX
(من و یادشون)
امروز 

یکشنبه 1386/04/31

تا اطلاع ثانوی صاحب خونه تشریف نداره

 

مسافرتم همزمان شده با تحریم بلاگ

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 1386/04/30

هرکس به تمنای کسی قدر نیاز است

 

هر کس بسوی قبله خود رو به نماز است

 

هر کس به زبان دل خود زمزمه ساز است

 

با عشق درامیخته در راز و نیاز است

 

..............................................

 

پ.ن:خیالت راحت راحت باشه ...قسم خوردم به روح همونایی که چند وقته داری فحششون میدی

 

دیگه سراغ وبلاگش نمیرم....مطمئن باش

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/04/29

بفرما........

بلاخره کم آوردم.....

اونم فقط بخاطر حرفهای بیجا و تهمت های تو

چشم....میرم

همش مال تو و ارزونی خودت تا خیالت راحت باشه

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/04/22

جای همه خالی بود

 

دیشب 9شب رفتم توچال

 

هوا دیگه داشت روشن میشد رسیده بودم اون بالا

 

کی تا بحال طلوع خورشید رو از نوک قله کوه دیده؟

 

الانم که خونه هستم......

 

عصر میخوام برم کلاردشت...رودبارک

 

طلوع خورشید میخوام توی جاده عباس آباد باشم

 

گور بابای بنزین و سهمیه......

 

تا قطره آخرش رو میخوام تنهایی بگردم

 

........................................................................

 

پ.ن:ترو به خدا برای حال مامان سمانه جون دعا کنید  که زودتر از بیمارستان برگرده خونه

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/04/21

شمارش معکوس...

دیگه نه کارخونه میخوام برم و نه دانشگاه

 

میخوام برای خودم هر جا که خواستم برم و بگردم با تمام وجودم خواهش میکنم نپرسید چرا

 

و چی شده...

 

 

میخوام هر هفته طلوع خورشید رو از نوک قله توچال ببینم

 

میخوام برم ببینم مقبره کوروش رو هنگام طلوع

 

میخوام هزار بار طلوع رو از دریا ببینم

 

من هیچی از لنس آرمسترانگ کم ندارم...

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/04/19

واسه چند روز میخوام این دنیا رو ترک کنم

 

 

به یاد نم نم بارون

 

هوای مه آلود

 

قبر کوروش...قبل از طلوع

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت  

یکشنبه 1386/04/17

هیشکی نمیتونه ببینه که این دل دیوونم زده به سیم آخر

 

این شاید آخرین مطلبی باشه که دلم از عشق میگه...

 

عشقی که اول و آخر بود...

خدایا..... منو ببخش

 

از تو گذشتم...چون نمیتونم ببینم اشک تو

 

از تو گذشتم...چون نمیتونم بمونم پیش تو

 

از تو گذشتم...چون نمیخوام باشم مدیون تو

 

از تو گذشتم...چون نمیتونم بمونم پای تو

 

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/04/03

یادش بخیر...

یادش بخیر...

 

سه سال پیش وقتی ساناز که به معنای واقعی برام خواهری کرد این وبلاگ رو به

 

 من هدیه داد یه نصیحتی کرد و گفت توی این دنیای مجازی به هیچ کس دل نبند و

 

نذار کسی بهت دل ببنده...

 

همون اولش اعتراف کردم که از سر تنهایی مینویسم و میخوام تنهاییم رو با آدمای

 

مجازی پر کنم.

 

باهم شوخی میکنیم...با غم و شادی های هم گریه میکنیم و میخندیم ولی...

 

توی این بین یه سری افراد تازه به دوران رسیده یا همون جو زده پیدا میشن که

 

آدم از نوشتن و درد و دل کردن پشیمون میشه.

 

میرم توی یه وبلاگ شاد و بعد از مدتی میگم و میخندیم بعد از چند ماه یهو تهدید

 

به هزار کوفت و درد میشم که پاتو بکش بیرون از این وبلاگ که فلانی صاحب

 

داره.خیلی مسخره شده ...مگه نه؟

 

یادت بخیر آبجی سانازم که چقدر ماه بودی .کجایی که ببینی با داداشت چه میکنن.

 

از ته دلم برات آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم

 

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   •