تبليغاتX
(من و یادشون)
امروز 

سه شنبه 1388/03/12

عشق اول

عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم عشق اول مهربونم چتر موهات سايبونم
نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/12/13

با یاد عزیزانم این حال پریشانم     با زخم تن و جانم می آیم و گریانم


از خانه ویرانم از حسرت پنهانم     می آیم و میدانم من یک شبه مهمانم


گر یوسف تبعیدی در حسرت کنعانم   

                                   گر هم نفس یعقوب آن پیر پریشانم

                                

تا مرهم پیراهن بر زخم دو چشمانم  

                              در دایره حسرت میچرخم و میخوانم


                             من یک شبه مهمانم


ای هر نفست خورشید در ظلمت این تبعید

                                    ای مرهم تو امید بر زخم تن و جانم


ای دست تو آسایش ای پاسخ  هر خواهش

                                            تو ساحل آرامش من موج پریشانم


آهنگ سفر کردم رو سوی تو آوردم   اما دل من آنجاست

                                  در جمع عزیزانم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/09/28

سلام به همه

من بازم اومدم  با کلی شرمندگی

میبینین چقدر بیمعرفتم......

یکهو با همه قطع رابطه میکنم.....بدون دلیل؟؟؟

نه .....

کلی دلیل دارم

حالا چی میشه دلیلش رو ندونید

همینکه در  ذهنم  توی اوج موندید چه عیبی داره؟

خیلی به فکرتون هستم....هرروز و هر شب با خودم میگم  اون الان چیکار میکنه یا اون یکی

الان چی شده

بازهم میگم که نت زده شدم ....با ذوق و شوق میام میخونم ولی موقع نظر دادن نمیتونم

چیزی بگم

راستی......ممنونم که تولدم رو تبریک گفتین.....بازهم شرمنده ام کردین

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/08/23

سلام

بازهم یه مطلب بعداز یه مدت زیاد

یادش بخیر قدیم ندیما هی فرت و فورت مینوشتم.....وای ننه پیر شدیم رفت

دیگه اون حوصله وجود نداره.

توی این مدت خیلی کارا کردم و خیلی جاها رفتم ولی از کجاش بگم....واسه چی؟

از تفاوت فرهنگها بگم.....حرفی نمونده...ما کجا و کل دنیا کجا

ما چه دل مشغولی هایی داریم و اونا چه دردهایی

بی خیال سفر نامه بشیم که جز اعصاب خوری و حسرت واسه کسی چیزی نمیمونه.

یکی از دلایلی که خیلی کمتر مینویسم همینه وبلاگه....آره خودشه....بگیرینش.....

خداییش اینهمه مدته منو میشناسید بعضی ها هم سه سال شده ولی جون هرکی

که میپرستین بگید تاحالا شده من حرف اضافه ایی بهتون بزنم یا نگاهم بهتون عوض بشه؟

با خیلی ها رابطه به تماس کشید ولی باز هم اشتباهی کردم؟

نه به خدا یادم نمیاد.....خدارو هم شکر میکنم.

شما خیلی ماه هستید

حالا یه جوابی برای چند نفری که خواسته بودن بگم چرا براشون محو شدم

میدونین دلیلش چیه؟؟؟؟؟

آره

خودتون بودید..........چون خیلی خوب بودید و من لایق نبودم

پس توی همین وبلاگ نویسی بمونیم بهتره

من وقتی ببینم از طریق همین دنیای مجازی دارم با کس دیگه وارد دنیای حقیقی میشم

سریع خودم رو تنبیه میکنم و همه چیز رو محو میکنم.....

------------------------------------------------------------------------
زندگیم داره به بهترین نحو همچنان میگذره

خیلی خوشحالم که که خدا هنوز باهامه و شدیدآ هوامو داره و هرچی خواستم بهم داده

خدا جونی شکر

هنوز هم میرم  IKCO  و صبح ها 4:30 بیدار میشم و شبها 22 میخوابم

خیلی این روال رو دوست دارم چون همه چیز نرمال پیش میره

هنوز هم عشق ماشین دارم اونم سفیدش

هنوز هم دوست دارم زندگی اینو اون رو متحول کنم چون خدا خواسته

آخریش همین دیشب بود که از تهران داشتم میومدم مهر شهر توی اتوبان قبل از پمپ ورداورد

برای اولین بار بنزینم تموم شد......خیلی ضایع بود.....!!!

مثل همیشه خدا بهم رحم کرد یه پراید نگه داشت و یه دختر و پسر بودن که تازه نامزد کرده بودن

یه چهارلیتر بنزین داشتن و دادن بهم

پسره پولش رو نمیخواست بگیره........

شماره ام رو دادم و .........................

دیگه هیچ غمی نداره چون اون حرکت رو با نیت دلش کرد

ایشالا خوشبخت بشن

پی نوشت:بازهم نظری تایید نمیشه چون همش مال خودمه!
نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/08/19



سلام
خواهش میکنم یکی بگه در مورد چی مطلب بنویسم

نگید که هرچی دلم میخواد چون من همه چی دلم میخواد

چند وقته نوشتنم میاد ولی نمیتونم......

پس یکی یه جرقه بوجود بیاره


نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 1387/06/16

یعنی من دارم آپ میکنم؟؟؟؟

باورم نمیشه......

سلام به همه شما دسته گلهای عزیز که منو توی این چهار ماه تنها نذاشتین

نمیدونم چی بگم و از کجا بگم!

از این چهار ماه حدود سه ماهش رو سفر بودم

اسلو  زوریخ  ژنو  برن  پاریس  کومو  وین

نسرین میگه سفرنامه رو با عکس بذارم........؟؟؟

از سفر چیز خاصی ندارم بگم جز اینکه اکثر فوتبالهای اروپا رو رفتم الا فینال رو!!!

بعدش هم به دوتا از آرزوهای به قول شما مسخره ام رسیدم

یعنی دوتاش با هم یکی شده بودن

با یه دونه مورسیه لاگو چهار مرحله از تو دوچرخه دور فرانسه رو همراهی کردم

...................................

یه جورایی شده اینجا....

بعضی ها زن گرفتن....بعضی ها شوهر کردن و بعضی ها هم غیب شدن!؟

یعنی چی آخه؟؟؟

من اینهمه بلا سرم اومد وبلاگم رو ترک نکردم ولی بعضی ها رفتن

دیگه چی بگم......مممممممممم

آهان:هنوز میرم کارخونه و همچنان دائم صبح

از سه سال شبکاری خلاص شدم

راااااااااستی......

شاید بخوام درسم رو ادامه بدم!!!

اگه گفتین چرا؟

نه بابا جون

یه جای خالی توی اتاقم دارم که هیچی ندارم با اون پرش کنم...مدرک چیز خوبیه واسه دیوار

حالا برم که کلی کار دارم و افطارم نزدیک

خیلی دوستتون دارم .

پ.ن:مثل این چند ساله همه نظرهارو میخونم ولی تایید نمیکنم چون مال خودمه

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/03/02

سلام

خیلی دلم گرفته

نه میتونم به کسی زنگ بزنم و نه کامنتی بدم

از همتون بخاطر لطفهایی که بهم داشتید ممنونم

از داش رضای گلم...از نسرین و سمانه...شادی نازنین ...از گیتای مهربونم...نسیم خانوم گل....صدف بانوی عزیز

شراره...سعید و رضا....زهره....و خیلیهای دیگه

مخصوصآ ساناز که هرچی هستم از ایشونه

یه خواهش کوچولو از آبجی های بزرگم دارم...

تروبه خدا مواظب خودتون و دلتون باشید

من نهم خرداد دارم میرم یه جایی اطراف اسلو

وبلاگ نویسی رو ادامه میدم....پس خواهش میکنم منو تنها نذارید

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/02/01

سلام
اول از همه عذرخواي ميكنم بخاطر اينكه مطلبم شايد يه كمي بلند شده

دوم از مهسا عذر ميخوام كه توي بازي بيوگرافي دارم دير شركت ميكنم

سوم هم از همه عذر ميخوام كه نتونستم جواب كامنتي بدم يا به كسي سر بزنم

حالا بريم سراغ بيوگرافي ....:

متولد سال 1358/9/25 هستم

تا هفت نسل قبلم رو كه آمار گرفتم توي همين تهران بودن

بخاطر شغل پدرم من و بهار با فاصله 6دقيقه در شهري بنام DRAMMEN در نروژ به دنيا اومديم و شناسنامه ام صادره از همونجاست

بزرگ شده تهران و شهرك اكباتان هستم و الان بيشتر از دوساله كه اومدم سمت فاز1 مهرشهر

از نظر درسي ديپلم الكترونيك دارم و تا دوسال روانشناسي خوندم ولي به دلايلي نخواستم و الكترونيك خوندم

تا پارسال هم درحال گرفتن كارشناسي ارشد بودم و اونم بنابه دلايلي ولش كردم

از نظر كاري هم چند سالي ميشه كه توي ايران خودرو مشغولم البته فعلآ

اكثريت شما هم ميدونيد كه خانواده من چهار نفره بود

ولي بهار 3سال پيش توي شمال جلوي چشمام تصادف كرد و رفت و سال بعدش پدرم و سال بعدش هم مادرم...

تنها زندگي ميكنم البته دختر خاله ام كه چندسالي ازم كوجكتره توي ماه 20 روزش رو پيشم هست

اونم سال 81 تمام اعضاي خوانواده اش رو توي تصادف از دست داد و فقط خودش زنده موند

يه سگ دوساله هم از نژاد دوبرمن به اسم Lady دارم كه از خودم بزرگتره

فكر كنم همينا كافي باشه
...................................................

حالا بريم سر اصل مطلب:

خيلي خلاصه ميگم

تا اوايل خرداد مهمونتونم

با اينكه خيلي دلم براي صدا و كامنتهاي خيلي ها تنگ شده ولي ...............

پاورقي:

كي ميگه من ميخوام محو بشم؟؟؟
 
فقط شايد يه مدت كوتاه نباشم....يه هفته....و شايدم دو هفته
 
نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/01/14

سلام

اینم از اولین نوشته سال:

تعطیلات خوش گذشت؟

واسه من که نصف بیشترش توی گرما بود و دلم تاب نیاورد و سه سوته پیچوندم اومدم

رامسر.

به خدا هیچ جا واسه تعطیلات همین مملکت خودمون نمیشه

سومین سالگرد بهار هم سپری شد و من نمیدونم چرا هنوز هستم؟

دیروز سیزده بدر بود و من سه ساله که توی این روز یه نذری دارم....

از اول صبح تا آخر شب با ماشینم هر خانواده ایی که به ماشین وسط جاده ها مونده

تا جلوی در خونش میرسونم

خودت رو مسخره کن.....

اینم یه جورشه....حتمآ باید پول بندازم توی اون صندوقای مسخره؟

یه خوانواده ۶نفره رو(یه نوزاد و دو تا بچه) از چیتگر بردم تا یکی از دهات کوره های شهریار

پدرشون همه رو فرستاد و اومدم پیشم گفت صبح که داشتیم میرفتیم یه خانواده جلومون

رو گرفتن و گفتن توی اینجا غریبیم و داریم میریم شهرمون و پولمون تموم و ......

مرد گفت ده هزار تومن توی جیبش بود پنج هزار به اونا داد و با چهار هزار تا چیتگر اومد

از صبح عزا گرفته بود که چه جوری برن تا خونه.......

قطره قطره اشک میریخت و میگفت که من پاداش کار صبحش هستم

من گفتم ما هممون واسه هم وسیله ایم......

بیایین کمک به هم رو مهمترین کارمون قرار بدیم.

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/29

اول از همه بگم که عیدتووووووووووون مبارک باشه

بعدش هم کلی معذرت خواهی برای اینکه خیلی بی معرفت شدم

آره به خدا.....راست میگید

توی این یه ماه آخر آگه بدونید چقدر کار روی سرم ریخته بود

همشونو تا حدودی انجام دادم و خیالم راحت شد

کارایی که با بهار شروع کردیم و پدر و مادرم هم مشوق ما بودن

حالا باید تنهایی انجامشون میدادم

چقدر خوبه آدم وجدانش آروم باشه.....

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/27

چند روز میشه که دلم گرفته و از همه دل کندم

حتی از عزیزترین ها....

خوب بهم حق بدین

آدم هرقدر قوی و شاد باشه یه وقتهایی برجکش میاد پایین

پی نوشت:سفر آلمان کنسل شدش و تمام عید رو دوبی هستم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

چند روز پیشا یه دهی اطراف همین تهران بودم

یه بچه سه ساله اومد جلو بهم گفت :عمووووووووو داره بهار میاد

گفتم یعنی چی عمو جون؟

گفت:یعنی برگ درختا داره در میاد....

راست میگه هاااااااااا.....داره بهار میاد

فصل جنگولک بازی های مهمونی یا مسافرت

چند ساله عیدا رو میرم سفر

مسافرت امسالم هم تازه الان ok شد

کنسرت zed bazi وLinkin park

هر دوتاشونو دوست دارم

امسال تا ۲۹ باید برم سر کار یعنی صبح اول فروردین میرسم خونه و شبش پرواز

یکی بهم بگه سال تحویل کی میشه

پی نوشت:از اینکه کسی دومین سالگرد تولد بلاگم رو تبریک نگفت ممنونم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/06

آخر سال داره میشه و خیلی چیزا داره تغییر میکنه

یه مدت بود که بعضی کارا رو ترک کرده بودم

چند روز پیش بنا به دعوت دوستم که متخصص اطفال هست یه شب تا صبح توی

بیمارستان پیشش بودم

درب و داغون شدم......

با همکاری چند تا دکتر دیگه زدم توی کار کوچولوهای مریض حال

بیاین قدر سلامتیم رو بدونیم واسشون دعا کنیم

------------------------------------------------------------

 پی نوشت مهم:تا اطلاع ثانوی از شر موبایل راحت شدم

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/01

خدا پدر و مادر این دولت محترم رو بیامرزه

به قول گیتا قرررررررررربونه این محمود جون احمدی نژاد بشم با اون خنده های ملیحش

بهمون واسه آخر سال به قول معروف یه سبد کالا به ارزش ۱۶۰۰۰تومن داده که توش

یه چیز جالب هست:یک کیلو و هشصد گرم نخود!!!

وای که چقدر از این نخودا خوشحالم که میخوان بیان توی خونه ام

میخوام باهاشون لوچوفسکو یا تخته حلقوپ درست کنم

ولی جدای از شوخی چه زندگی هایی هست که محتاج صدگرم از این نخوده

دارم واسه آخر سال هزاران برابر از این سبدهای حمایتی رو آماده میکنم براشون

کاری که بهار پیشنهاد داده بود و چند ساله دارم ادامه میدم

اگه بدونید لبخندشون چه طعمی داره برام

مخصوصآ وقتی یه اسباب بازی میدم دست کچولوهاشون

به امید لبخند اون کوچولوهای معصوم

پی نوشت ۱:ول کنید این صندوقای به اصطلاح قرض الحسنه رو ترو به خدا

پی نوشت ۲:مثل همیشه هیچ نظری تایید نمیشه و واسه خودم محفوظه

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/11/24

امسال هم روز عشق رو میخوایم با هم باشیم

مثل چند سال گذشته....

برای هم کادو بخریم ....

ناهار رو بیرون با هم بخوریم

یادش بخیر ...

آخرین بار که با هم بودیم اون تصادف کذایی پیش اومد

خدا رو شکر که فقط پات یه کم برید

حدود ۷۰ روز گذشته و باز هم لحظه دیداره

همه خیال میکنن که عشق باید اونطوری باشه....

ولی هیچکس اینطوریش رو نمیتونه هضم کنه

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/11/18

به قول گیتا ۴۰ روزه که آپ نکردم

خیلی حرفها واسه گفتن دارم ولی اندازه همین ۴۰ روز میشه که نطقم کور شده

حالا همینی که مینویسم خیلی تحفه و شاهکاره

-الان قرار بود کجا باشم ولی چی شد...

-دیشب فهمیدم شادی جونم فارغ التحصیل شده.ایشالا که به تمام آرزوهات برسی

-خیلی بی معرفت شدم.خیلی ها اومدن و رفتن ولی دریغ از یه جواب من

-اینقدر هوا سرد و دلگیره که آدم دستش به هیچ کاری نمیره

-دلم برای ساناز خیلی تنگه....خدا ......چی شد که عوض شد

-اینقدر ننوشتم که ادبیات نوشتاریم نم کشیده

برم تا بیش از این گند نزدم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/09/16

عشق

دیروز... دستامون دور از هم...  تنها....از هم جدا

امروز...یک عشق بی پایان...آغاز ماست ای هم صدا

 

دیروز...قصه مون یه رویا بود...ما گم...ما سرگردون

امروز...ما توی آغوش هم ...پر میگیریم...ای مهربون

 

دنیای ما باهم زندگی میسازه...دو پرنده....یک پرواز

لبهای ما با هم ...دنیای پر خواهش...بوسه هامون آغاز عشق

 

دیروز...پوچ و بی معنی بود...تاریک...بی انتها

امروز...ما توی چشمهای هم...زنده میشیم...با هر نگاه

 

دیروز...ذره های امید...خاموش...در ذهن ما

امروز...قطره های موندن...جون میگیرن...در بین ما

..................................................

بلاخره منم ازعشق گفتم و رفتم...

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/09/15

خدا رو صدهزار مرتبه که زنده ام

روز سه شنبه صبح داخل عوارض تهران قزوین درحال دادن عوارض بودم که

ماشینم منفجر شد.....

یه مینی بوس که ترمز بریده بود ماشینم رو از عقب تا فرمان له کرد

احساس میکردم مردم و توی آسمونم....

فقط سرم شکست و گردنم گرفته.....

ماشینم از رده خارج شد.....اونم ماشین صفر کیلومتر

همیشه کمبرند رو ببندید.....حتی در حالت سکون

شدیدآ درگیر کارای بیمه و دادگاهم

از سمانه جونم و نسرین خانوم بخاطر لطفهایی که توی این دو روز داشتن خیلی ممنونم

واقعآ که خواهری رو برای برادرشون ثابت کردن

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/09/12

هیچ حرف مهم و خاصی ندارم جز اینکه.....

 

تا مطلب بعدی حالم خوبه خوبه....

 

و خیلی خیلی دوستتون دارم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/09/07

چقدر دلم تنگ شده براتون

خیلی کار زشتی کردم.......

میدونید که چقدر دوستتون داشتم.......

خواهش میکنم بخاطر همون یه ذره دوست داشتنتون بهم فرصت بدید......

فرصت برای تحول.........

فرصت برای پوست انداختنم.........

تروبه خدا جای منو توی دلتون و قلبتون نگه دارید

باور کنید میام بهتون سر میزنم.....شما هم بیایید

میخوام چند وقتی با خودم تنها باشم....

خیلی خیلی دوستتون دارم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/08/18

حرفی واسه گفتن ندارم

جز اینکه چرا بعضی ها تنهام گذاشتن.....

هزاران هزار بار از سمانه جونم ممنونم که بخاطر خط دوم یه حرکتی کرد که تمام غم و غصه هام رفت

الهی که فداتون بشم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/08/18

حرفی واسه گفتن ندارم
نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/08/14

امان از این حرفها

یه چیزی رو اول بگم:دوازدهم آبان هم مادر بزرگم توی سن یکصدویازده سالگی فوت کرد

..............................................................................

میگید از زندگی هدفی ندارم

میگید لیاقت عشق رو ندارم

میگید بی احساسم

میگید کافرم

میگید فهم ندارم

میگید نفس هم نکش و بمیر

میگید...................

...........................

و آخر سر هم میگید ازدواج کردم!!!

چی بگم...

درس رو ول کردم چون دیگه بسه...ارضاء شدم ازش

کار رو ول نکردم و یکی در میون میرم

عشق رو نخواستم چون دارم میرم

آره ........بعضی ها میدونن۲۳/۱۰ واسه همیشه گورم رو گم میکنم

خوووووووووووووووبه

تمام هدف من آغاز زندگی جدید اونور دنیاست

اینجا من تموم شده ام

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/08/11

دیگه نمیخواستم اون مطلب باشه و فرستادمش آرشیو

یه چند روزی توی این دنیا نبودم....یکی به من بگه چه خبرا؟

از دیشب رفتم سرکار وخودمو مشغول کردم.تا صبح از این سالن به اون سالن

یه سوال دارم که جوابتون برام خیلی مهمه:

من نه اهل ریشو بودن در عزا هستم و نه اهل مشکی پوشیدن و این کارا

توی ماشینم هم همچنان موزیک به راهه اونم از نوع شادش

حالا بگید کارم درسته یا اشتباه؟

پ ن:از همه کسایی که از طریق کامنت sms و یا تماس بهم تسلیت گفتن ممنونم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/08/09

اگه چند هفته میشه که نیستم منو ببخشید

سه سال پیاپی و از دست دادن هر سه عزیزام

ایشالا هیچ وقت غمی نبینید

قدر پدر و مادر و خواهر و برادرتون رو بدونید

بهار رفت.....

پدرم از داغ عزیز دلش رفت.....

مادرم هم از غم اون دو رفت پیششون

نمیگم منم میخوام برم.....

هرچی خدا خواست به همون راضی ام

زندگی ام رو میکنم

میخوام بازهم شادترین باشم

ایکاش حوصله داشتم و میتونستم بهتون سر بزنم

مخصوصآبه ساناز که بلاخره بعداز چند ماه اومد...

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/07/17

بگید نامرد شده....بی معرفت شده

نه بابا ....اصلآ اینجوریا که میگید نیست.این چند روز که نبودم شدیدآ درگیر بودم

درگیر مسائل فکری و حاشیه ای که واسم پیش اومده بود

اول از همه بی مقدمه بگم که دیگه دانشگاه نمیرم و به همین لیسانس

راضی ام.....دوم هم اینکه از چند وقت دیگه کارخونه هم نمیرم

میدونید چرا؟

چون حالم از هر دوتاشون بهم میخوره

آدم درس میخونه واسه چی؟

ته ته ته اون اینه که  درآمد خوب داشته باشه که نمیخوام داشته باشم

کار واسه چی میره؟اونم کاری که هر از گاهی پام قلم میشه یا دستم

نصف میشه یا کم اون اینه که هرشب باید یه جاییم جر بخوره و برم

واسه بخیه.....به خدا مثل اسمال هفت خط شدم

هدف اول کارهم که درآمد و آخرش هم تجربه هست و بس

اولیش رو که نخواستم و دومیش هم که شکر خدا به کمال رسیدم

میخوام واسه خودم کارکنم نه واسه کس دیگه

به خدا این درس منو از زندگی خیلی عقب انداخت....خیلی

پ ن:خواهشآ کسی نصیحت نکنه که ای بابا چرا

در عوض اونی که تشویقم کنه یه جایزه تووووپ پیشم داره

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/07/08

اگه بدونید چقدر حالم خوبه

اگه بدونید چقدر خوشحالم

اگه بدونید چقدر ماه شدم

اگه بدونید چی شده؟؟؟

هیچی نمیدونید

چون خبری نیست که نیست

همه چی سر جاشه

فقط الکی خوشم.....

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/07/04

میدونم....

یه چند وقتیه که خیلی کم به خیلی ها سر میزنم

یه جورایی دلم گرفته......از نوشتن ولی نه از خوندن

بهم فرصت بدین یه کمی متحول بشم

البته هرروز میام و مطالبتون رو میخونم ولی بدون ردپا

خیلی دوستتون دارم.........بیشتر از اونی که فکرش رو کنید 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/06/28

خیلی خیلی ببخشید که نیستم

دیشب بر اثر یه حادثه دست راستم از مچ شکسته و از دیشب بیمارستان بودم تا الان

عملش کردن و دوتا پلاتین ازش رد کردن........

خیلی درد داره ولی اومدم بگم هستم

ایکاش میتونستم بیام برای بعضی ها کامنت بذارم ولی به خدا درد دارم

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/06/23

من اومدم .....

شاد و دلخوش ولی توی کامنتم مطلبی بود که حالم رو گرفت

فعلآ نه حالشو دارم که چیزی بنویسم و نه به کسی سر بزنم

.........................................................................................

منو ببخشید 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/06/16

 .حالم از آدمهایی که قول میدن یه کار زشت رو انجام ندن ولی یواشکی انجام میدن بهم میخوره

 

 .از امشب تصمیم گرفتم این یانگوم رو ببینم چیه و کیه

 

.خدا لعنت کنه این آدمای پاچه خوار و زیر آب زن رو

 

.چند روزه که دارم تمام تهرون رو میچرخم که یه جفت خوب واسه LADY پیدا کنم.به اصطلاح

دنبال خواستگارم براش

.هر کی دنبال دل خوش میگرده به مقدار زیاد دارم.....

 

.حال و هوای مهر ماه داره میاد......یادش بخیر بوی مداد و کیف و کتابهای نو

 

 پ ن:واسه یه هفته دارم میرم سفر و نیستم........

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 1386/06/10

دلم میخواد...

دلم خیلی چیزا میخواد....

دلم یه لپ میخواد که لپم رو بذارم روش

 دلم میخواد از میدون ولیعصر تا بازار تجریش پیاده برم

دلم میخواد به یه پیک نیک دسته جمعی برم

 دلم میخواد برم بالای قله توچال و چند ساعت اون بالا باشم

 دلم میخواد توی خونه یه مهمونی توپ راه بندازم

 دلم خیلی چیزا میخواد که نمیشه گفت....

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/06/01

ممنون از ندا که منو به این بازی دعوت کرد و منم با کلی تاخیر شرکت کردم

 

 

1-اتفاق مهم زندگيتون كه بايد حتما بهش اشاره بشه كدام هستنن؟

 

فکر کنم همه بدونن که مهمترین اتفاقی که توی زندگیم افتاده چیه...

 

متاسفانه خاطرات بد خیلی محکمتر نسبت به خاطرات شیرین توی ذهنمون حک میشه

 

اون خاطره مربوط میشه به آخرین نفسی که بهار توی بغلم کشید و منو تنها گذاشت

 

2- اتفاق مهم كه بهشون اشاره نشه خيلي بهتره

 

ندا راست میگه....این چه سوالیه؟؟؟

 

3- خلاصه اي ار اخلاقتون به اضافه شخصيت و غيره كه بايد بهش توجه بشه؟

 

چند روز پیش که زود رفتم کارخونه دیدم خاله زنکها شور گرفتن و وقتی رسیدم گفتن که بحث سر

 

اخلاق منه!!!

 

ازشون خواستم حالا که بحثش پیش اومده بگین تا بدونم

 

میگفتن خیلی بیش از اندازه مهربونم-خیلی بیش از اندازه میبخشم-خیلی بیش از اندازه زندگی رو

 

ساده گرفتم و خیلی زیاد شاد هستم و میگفتن اینجوری نباش و سعی کن جدی باش!!!!

 

من همینم و تمام موفقیت های زندگیم رو مدیون همین اخلاقم میدونم

 

4-با در نظر گرفتن چهره واقعيتون كدوم يك از هنر پيشه ها رو براي بازي تو اين نقش انتخاب ميكنيد؟

 

اینم از اون سوالها بودش....

 

باید میپرسیدن که کدوم هنرپیشه شبیه به ما هست؟

 

فکر کنم ووپی گلدبرگ یا ادی مرفی!!!!

 

ولی چند سال پیشا یکی گیر داده بود که خیلی شبیه جیم کری هستی!!!

.........................................................................................

 

حالا منم میخوام از چند نفر دعوت  کنم ولی خواهشآ کلاس نذارن که ای بابا

 

بذارید همدیگر رو بهتر بشناسیم........

 

اول از همه گیتا بعدش نسرین و  نسیم

 

ایکاش که سمانه بازهم مینوشت وبا اون لفظ شیرین شرکت میکرد

 

پ.ن:با عرض شرمندگی....واسه چند روزی دارم میرم مسافرت(۴/۶/۸۶)

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/05/29

بخاطر اون مطلب قبلی( که یه دونه از هزاران مورد توی اجتماع بود)منو ببخشید

خیلی ها شاکی شدن و منم فرستادمش آرشیو

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 1386/05/27

اول از همه برای موضوع این مطلب معذرت میخوام

......................................

یه فامیل دارم که دکتره روانشناسیه و اکثر روزها توی تلوزیون در حال صحبته

وقتی میبینمش درباره خفن ترین مشاوره هاش سوال میکنم ولی اینبار خیلی بد بود

میگفت یه دختر هفده ساله اومده پیشش و میگه از نه سالگی بخاطر اعتقادات خانوادگی

داره میره مسجد محلشون(تهران) کلاس قران.....

از همون روزای اول حاج آقا لطف خودش رو مرهون اون طفل کرده تا الان

حالا دخترک کم آورده و میخواد برای رهایی از این کثافت بره خونه بخت...

حاجی فرموده که اگر هم شوهر کنی باز هم باید بیایی و الا...

به خدا اگه بتونم آدرس اون دختر و مسجد رو پیدا کنم....

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/05/24

از اون روز اول که خواستم بنویسم سعی میکردم واسه اونایی که گل

هستن نقش یه خار و حامی رو داشته باشم.....

 

ولی الان..... همه گل موندن و من خوار شدم 

 

پ.ن:اگه دیگه خیلی دیر به دیر اومدم یا نیومدم منو ببخشید

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/05/15

دنیای حقیقی

از وقتی که ماه پیش بعداز ده سال اولین قبض جریمه رو گرفتم  تصمیم

گرفتم تمام قانون رو رعایت کنم و خیلی سالم رانندگی کنم.

نتیجه اون میدونید چی بوده؟

کلی فحش و متلک که نثارم شده ولی دلم خوشه که مثل آدم دارم

رانندگی میکنم و اصلآ هم توجهی نمیکنم که کی چی میگه.

دنیای مجازی

وبلاگ نویسی هم همینطوری شده.آدم خودش که باشه لایق خیلی

بدوبیراه میشه ولی اگه به دروغ و ریا بخوایم عوض بشم اونجاس که

میشیم بچه خوب و عزیز

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/05/12

خیلی حالم گرفته هست...

از زمستون ازش بی خبر بودم .توی آخرین کامنتش گفت که خیلی سردرد داره و همش

درحال آزمایش دادنه....

امروز بعد از چند ماه....

موهام داره درمیاد.....عمل موفقت آمیز بود

ساناز جون :از اون روزی که این وبلاگ رو بهم دادی مسیر زندگیم عوض شده

اگه تو نبودی من الان کجا بودم

به همین که سالی دو یا سه بار کامنت بذاری راضی هستم....فقط باش

  هنوز همه نصیحت هایی که گفتی آویزه گوشم هست...

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/05/07

یه چند روزی بود نبودم

یه جای خیلی دوری بودم......خیلی دور با یه فرهنگ خاص و عجیب

جالب ترین چیزش غذاهاش بود که همش از حیوونای توی باغ وحش خودمون بود

خرس....شیر....زرافه  و هر جانور وحشی که بخوای اما دریغ از مرغ و گاو و گوسفند

تنها افتخارشون توی دنیا بازیهای زیباشون توی چند دوره پیش جام جهانیه

همون که اول فرانسه رو شکست داد و تا نیمه نهایی بالا اومد

ولی آدمای خیلی خنگ ابلهی بودن

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/04/31

تا اطلاع ثانوی صاحب خونه تشریف نداره

 

مسافرتم همزمان شده با تحریم بلاگ

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه 1386/04/30

هرکس به تمنای کسی قدر نیاز است

 

هر کس بسوی قبله خود رو به نماز است

 

هر کس به زبان دل خود زمزمه ساز است

 

با عشق درامیخته در راز و نیاز است

 

..............................................

 

پ.ن:خیالت راحت راحت باشه ...قسم خوردم به روح همونایی که چند وقته داری فحششون میدی

 

دیگه سراغ وبلاگش نمیرم....مطمئن باش

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/04/29

بفرما........

بلاخره کم آوردم.....

اونم فقط بخاطر حرفهای بیجا و تهمت های تو

چشم....میرم

همش مال تو و ارزونی خودت تا خیالت راحت باشه

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه 1386/04/22

جای همه خالی بود

 

دیشب 9شب رفتم توچال

 

هوا دیگه داشت روشن میشد رسیده بودم اون بالا

 

کی تا بحال طلوع خورشید رو از نوک قله کوه دیده؟

 

الانم که خونه هستم......

 

عصر میخوام برم کلاردشت...رودبارک

 

طلوع خورشید میخوام توی جاده عباس آباد باشم

 

گور بابای بنزین و سهمیه......

 

تا قطره آخرش رو میخوام تنهایی بگردم

 

........................................................................

 

پ.ن:ترو به خدا برای حال مامان سمانه جون دعا کنید  که زودتر از بیمارستان برگرده خونه

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1386/04/21

شمارش معکوس...

دیگه نه کارخونه میخوام برم و نه دانشگاه

 

میخوام برای خودم هر جا که خواستم برم و بگردم با تمام وجودم خواهش میکنم نپرسید چرا

 

و چی شده...

 

 

میخوام هر هفته طلوع خورشید رو از نوک قله توچال ببینم

 

میخوام برم ببینم مقبره کوروش رو هنگام طلوع

 

میخوام هزار بار طلوع رو از دریا ببینم

 

من هیچی از لنس آرمسترانگ کم ندارم...

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/04/19

واسه چند روز میخوام این دنیا رو ترک کنم

 

 

به یاد نم نم بارون

 

هوای مه آلود

 

قبر کوروش...قبل از طلوع

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت  

یکشنبه 1386/04/17

هیشکی نمیتونه ببینه که این دل دیوونم زده به سیم آخر

 

این شاید آخرین مطلبی باشه که دلم از عشق میگه...

 

عشقی که اول و آخر بود...

خدایا..... منو ببخش

 

از تو گذشتم...چون نمیتونم ببینم اشک تو

 

از تو گذشتم...چون نمیتونم بمونم پیش تو

 

از تو گذشتم...چون نمیخوام باشم مدیون تو

 

از تو گذشتم...چون نمیتونم بمونم پای تو

 

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/04/03

یادش بخیر...

یادش بخیر...

 

سه سال پیش وقتی ساناز که به معنای واقعی برام خواهری کرد این وبلاگ رو به

 

 من هدیه داد یه نصیحتی کرد و گفت توی این دنیای مجازی به هیچ کس دل نبند و

 

نذار کسی بهت دل ببنده...

 

همون اولش اعتراف کردم که از سر تنهایی مینویسم و میخوام تنهاییم رو با آدمای

 

مجازی پر کنم.

 

باهم شوخی میکنیم...با غم و شادی های هم گریه میکنیم و میخندیم ولی...

 

توی این بین یه سری افراد تازه به دوران رسیده یا همون جو زده پیدا میشن که

 

آدم از نوشتن و درد و دل کردن پشیمون میشه.

 

میرم توی یه وبلاگ شاد و بعد از مدتی میگم و میخندیم بعد از چند ماه یهو تهدید

 

به هزار کوفت و درد میشم که پاتو بکش بیرون از این وبلاگ که فلانی صاحب

 

داره.خیلی مسخره شده ...مگه نه؟

 

یادت بخیر آبجی سانازم که چقدر ماه بودی .کجایی که ببینی با داداشت چه میکنن.

 

از ته دلم برات آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم

 

 

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/03/23

ما کجا.....اونا کجا

بلوار آیت ا... کاشانی -ساعت ۶:۳۰صبح۲۳/۳/۸۶

امروز صبح کله سحر از کارخونه زدم بیرون و رفتم صف گارانتی واسه سرویس اولیه ماشین

واسه علاف نبودن و کمال استفاده یه DVDplayerبرده بودم تا فیلم ببینم.

اوسط فیلم بود که چشمم خورد به اونور خیابون و دیدم یه پسر نابینا باسرعت خیلی کم

داره حرکت میکنه جوری که واسه هر قدمش بیشتر از ۱۰بار عصاشو میزد زمین

همونجوری که بابای خدا بیامرزم بهم یاد داده بود سه سوته خودمو رسوندم اونور خیابون و

خواستم کمکش کنم بیاد روی پل عابر تا بیاد اینور خیابون...

باورتون میشه...پسرک ۱۰ سالش بود بایه لباس آبی آسمانی خوشرنگ و کیف مدرسه...

تمام مسیر مثل بچه ها داشتم بدون اینکه بفهمه آروم  زار زار گریه میکردم...

عذرم واسه مردمی که داشتن از کنارم رد میشدن کاملآ موجه بود و از اشکهام جلوی

مردم اصلآ خجالت نمیکشیدم...

وقتی رسیدم اینور خیابون نتونستم خودمو کنترل کنم و آروی توی گوشش گفتم حاضرم ۲تا

 چشمامو بدم بهت و با صدای شیرینش گفت نه آقا مرسی و رفت...

اومدم توی ماشین و سرم رو گذاشتم روی فرمان تا جا داشت ......

دیدم یکی میزنه روی شیشه....یه دختر خانومی بود که ماشین عقبی من بود

اونم داشت گریه میکرد و گفت مرسی آقا که کمکش کردید

نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/02/24

23/2/86 ساعت 19:00جنوب شهر محله :بازار امام زاده حسن
دختر:بیا این همونیه که میخواستی
پسر:نه بابا این یه عالمه نگین داره
دختر:نه بابا نگین هاش همه اتمه ارزشی نداره
پسر:خیلی خنگی مسئله ارزشش نیست مسئله وزن اوناس که کلی میاد روی وزن حلقه
دختر:مگه نگفتی از بانک قوامین یه میلیون وام گرفتی؟
پسر:خبر مرگمون باید اونو بذاریم روی پول پیش خونمون

23/2/86 ساعت 23 شمال شهر محله فرشته خیابان دکتر حسابی
پسر:هر هر هر ها ها ها هو هو هو
دختر:زهر مار گمشو از کنار آیفون اونور تا مامانم نبینتت
دختر:الو مامان چرا نگفتی گه لیدی حالش بده؟
مامان: مگه چی شده دخترم؟
دختر:هیچی فقط گند زده به همه صند لیای ماشینم
مامان: بهت گفتم بجای ولگردی این سگو ببر پیش دکترش ببین چشه
پسر:چشم حاج خانوم الان میبریمش
مامان:این نره خر دیگه کیه؟؟؟
دختر:هیشکی همون احسانه که دیروز بابا دیده بودش


نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/02/05

به دعوت (زورکی خودم) نسرین منم باید حداقل سه تا از ترسهای دوران کودکی یا همون فنچی خودمو بگم

با اینکه دلم خوشه مرد هستم ولی خیلی ناجور از بعضی چیزا میترسیدم و هنوز هم یه جورایی ازشون وهم دارم

خواهشآ بهم هر هر نخندید و نگید بیچاره ترسهاش خیلی زاغارت بوده

1-یادتونه فیلم شهر موشهارو ...یه گربه بود که بهش میگفتن اسمشو نبر....وای فیلمش رو که دیدیم هیچ تازه

بابام نوار صوتی اونم گرفته بود و منو بهار با اون به خواب میرفتیم و چه کابوسهایی که نمیدیدیم

2-سوسک!!!!.........چیه مگه ؟؟؟ نه که خودتون اصلآ نمیترسین و بهش کلی ارادت دارین. منم آدمم و واسه این

عتیقه اصلآ دل ندارم

3- مار!!!! ......اینو دیگه هر آدم عاقلی باید بترسه....یادش بخیر بخاطر اینکه از مار نترسیم بابام مارو میبرد شمال

سمت جنگلهای نور و اینقدر مارای رنگی و جلف میگرفت تا ما ترسمون از مار بر یزه ....بیچاره مار...مثلآ بابام

مار چهل سانتی به ما میداد دو دقیقه دیگش مار دو متری مرده تحویل میگرفت

یادش بخیر ....حالا دیگه نه بهار هست و نه بابام و باید از این تنهایی ترسید
نوشته شده توسط بهمن موضوع:
• لینک ثابت   •